دوچرخه!!!
دعا کردم خدا به من دوچرخه بدهد!!!
بعد فهمیدم تخصص خدا در دادن چیزهای دیگریست...
به خاطر همین یک دوچرخه دزدیدم و از خدا تقاضا کردم که مرا ببخشد. . . !!!
دعا کردم خدا به من دوچرخه بدهد!!!
بعد فهمیدم تخصص خدا در دادن چیزهای دیگریست...
به خاطر همین یک دوچرخه دزدیدم و از خدا تقاضا کردم که مرا ببخشد. . . !!!
مادر مثل مدادیست که هر روز تراشیده شدن و کوچک
شدنش را حس میکنی تا وقتی که تموم شود ...
و پدر مثل خودکاریست که هرچقدر هم باهاش مینویسی
تغییری در ظاهرش احساس نمیکنی فقط یک روزباخبر
می شوی که دیگر نمی نویسد...
پدرم فدای دستان پینه بسته و شانه های همیشه
خسته ات...خوب میدانم که دلت از ناملایمات روزگار
گرفته ولی باز مثل همیشه سکوت میکنی تا نکنه دلت
بچه هات بشکنه...میدونم تمام نگرانیت آینده بچه هاته
وهرچی بزرگتر بشیم نگرانی های تو بیشترمیشه...و
میدونم دلت بزرگ و بی انتهاست...تنها تکیه گاه زندگیم
این روز عزیز بر تو مبارک باشه...
هرکی موافقه نظر بده به افتخار همه پدرهای
مهربون...
چرا؟؟!!!
چون دیگه معادلات دیفرانسیلی درکار نیس،،، راااااااااااااااااااااااحت شدم. . . !!!!!