وعده....
در شبی سرد پادشاه به نگهبانی برخورد گفت:سردت نیست؟
نگهبان گفت:عادت دارم
شاه گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورند
شاه گفته اش را فراموش کرد
صبح جنازه نگهبان را پیدا کردندکه روی دیوار قصر نوشته بود:
پادشاه!سالها به سرما عادت داشتم وعده لباس گرمت مرا از پای درآورد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲ ساعت 23:44 توسط خانم قلاوند
|
