بازار مشترک
محصول مشترک مهندس عمران و مهندس کامپیوتر به این میگن
دروازه انفورماتیک
تــــــــو بنویس ...
از دلتنگی هایت از دردهایت، از حــــرف هایت ...
از هرچه دلت می گوید !
بنویس برایـــــــــم...
راستش هیچ وقت آکادمی گوگوش را ندیده ام ولی درباره اش بسیار شنیده ام. بخصوص از وقتی گفتند یک دختر محجبه در آن شرکت کرده...



نمیپرسم خوش میگذره یا نه؟
میدونید چرا؟؟؟
چون تابستون و از درس و مشق و کتاب و جزوه و امتحان خبری نیست
پس
مسلما خوش میگذره
نه!!!!؟؟؟
راستی چرا برا هیچ مطلبی نظر نمیذارید؟؟؟
به کمکتون نیاز دارم میشه این پست رو بخونید و نظر بدید؟؟
راستش
بابای من همیشه میگه آدمای فقیر نباید وجود داشته باشن
میگه اگه دست من(یعنی بابام) باشه همه آدمای فقیر و از کشور بیرون میکنم
البته فکر نکنید بابام سنگدل ها، نه اینطور نیست
باور کنید به فقرا کمک هم میکنه
ولی
باز این حرفشه.....
من هرچی باهاش صحبت میکنم نمیتَونم قانعش کنم که اونام آدمن
میشه شما کمکم کنید؟؟؟
هرچند چشمم آب نمیخوره کسی نظر بده
ولی منتظرمشورتتون هستم
ممنون میشم

عاشق که شدی مواظب خودت باش !!!
شب های باقیمانده ی عمرت به این سادگی ها صبح نخواهد شد عزیزم !!!
چشمانم را میبندم....
زیر لب فاتحه ای میخوانم ....
نیـــــت میکنم.....
قسمش می دهم....
به همان شاخه نباتش ....
انگشت سبابه ام را روی ورق هایش میکشم....
دست و دلم باز هم می لرزد....
میترسم چشمانم را بازکنم و ....
.....
...
باز هم قسمش میدهم.....
کمی که آرام میشوم....
یواشکی ،
ازگوشه ی چشم ، نگاهی میکنم
بیت اول را که میخوانم....
*مژده ای دل ... *
ذره ذره قند در دلم آب میشود....
نفسی از سر آسودگی میکشم
و ریز ریز میخندم....
.......
....
...
هنوز هم ....
مرا اینگونه دلخوش میکند...
به شیرینی تعبیر غزل واژه هایش....
میداند که....
هر شب....
سر ساعت دلتنگی.....
لب پنجره ی خاطره ها....
عادت کرده ام.....
به این فــ ــال گرفتن ها.......
و
دلـخوش
به همــــیــن .....
خوش خیالی ها..........

باید زمان را عقب بکشم ...
تا برگردم ... درست به زمانی که ...
"انسان" ...
میان هجوم مکرر درد ...
منسوخ شد!
خط بطلانی که روی "اندیشه" نقش بست ...
درست شبیه همان خطی بود که مرز را ...
میان هابیل و قابیل ترسیم کرد !
و مرگ هابیل های پی در پی ....
به ابتذال نسلمان افزود !
...
چه احمقانه ... سکوت کردیم
و چه ساده لوحانه ... به چشم های مسخ شده ی "رنج" خیره شدیم!
و اما چه بی بهانه ...
خویشتن خویش را ... به "تقصیر"هایمان ... رضا دادیم!
...
و ای وای از این هنجار های ِ شکستنیِ تمسخر آمیز!
این چهارچوب های بی در و دیوار ...
این عبور های ممنوعِ شلوغ...
...
میان هجوم این همه واژه مچاله شده ام ...
میان این همه حرفهای نابی که دست اول ...
داغ داغ ... میپاشد به در و دیوار دلم .. و سرخ می شود موجودیت این "من"...
...
زندگی در دنیایی که ...
هر آینه سادگی ات را پای حماقتت می گذارند ...
صادقانه بگویم ... احمقانه است !
...
حالا به جایی رسیده ام که به احترام قدم های سرد "درد" .... قیام میکنم
!...

ت.ن.ه.ا.م...
یه جمله ی کلیشه ای ...
بدون حتی یه واژه کم یا زیاد...
فقط تنهام!
نه احتیاجی به این زمان مسموم دارم واسه جون گرفتن...
نه نیازی به ترحم این فضای زهرآلود...
یه لحظه های گنگ و مبهمی هم هست ؛
که گاهی ...بیخود و بی جهت ... بی هوا میان وسط زندگیم!
تنهایی من ...
مفهومش این نیست که کسی باید باشه ...
یا کسی نیست .... که ....!
نه!
راستش ...
"فکرم " تنهاست ...
افکاری که گاهی هیچکسی درکشون نمیکنه !
واژه هایی که انگار باقی مانده ی هجوم این قوم تاتاری باشن...
دردهایی که ....
از سر به نیست شدنِ ... نَفَس هام .... ساطع میشن!
ناشی گری های این دل دیووونه ...
دیوونگی هایی که گاهی حتی خودمم نمیفهمم!
بلاهایی که آسمونی نیستن... ولی به حقّ النفسِ من ...
مدام اضافه میکنن!
راستش ...
یه جورایی ....
"خوب بودنم"
ته کشیده!
همین!!

آنچه به زندیگی معنا می بخشد ...
نه در چشمان بی هویت هرزگی یافت می شود ...
و نه در دستان بی پروای شهوت !
" دوست داشتن"
به واقع والاتر از آن است که با عرضه کردن خویش به آدمیان
خویشتن را از اعتبار ساقط کند...!
آرام و بی صدا .. خودش را لابه لای آغوش های بی نیاز جا می کند ..
و آنقدر انتظار می کشد ...
تا یک نفر بیاید و درست به اندازه ی همان یک دانه آغوش بشود!
آنقدر " نجابت" دارد که اگر آن " اوی مفرد غائب" هرگز نیامد...
خودش را به هیچکس نفروشد ...
خودش را هیچ وقت عرضه نکند...
خودش را برای خودش همیشه گرم نگه دارد!
نمی دانم کدام قسمت این تفکرات با " واقعیت" و البته نه " حقیقت" همخوانی دارد ..
تنها دارایی ام ...
یک " نجابت دوست داشتن " است ...
که آن را یک جا تقدیم به خودت می کنم ...

a life lived in love will never be dull
زندگی با عشق هرگز کسل کننده نیست